![]() |
![]() |
|
| وطن بهشت برینم به رنگ وبوی تو نیست هوای خاطر من ..... جز طواف کوی تو نیست |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 23:53 توسط فیصل دانش |
|
|
چشم هایم را بسته بود م ...!!! تا باد ... برگ های نیلوفر را به حرف در آورد ...!!! همه ی حواسم در ساحلی دور .... به صدایت بود ...!!! آنگاه که زیبا ترین کلام زندگی را با من گفتی ...!!! دریا پر بود از نگاهی عجیب ...!!! آسمان سر مست از طلوع ستاره ای درخشان ... و من سر شار از تابش نگاهت ... و تو.... با احساس ... با واژه هایت بر سر زمین قلبم تابیدی ... برگ های تو ... واژه ها را در هم شکافت ..!!! دوستت دارم ها را فریاد زد ...!!! خوب میدانم .... با تو زندگی زیباست .... خوب میدانم .... با تو خوشبخت ترینم .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اسفند1389ساعت 2:13 توسط فیصل دانش |
|
|
دلتنگ تو ام ... شاخه ها به شکل نام تو سبز می شوند ...!!! آفتاب به شکل نور تو ... بر تمام وجود تار و خسته ام میتابد ... می دانم ... خوب می دانم ... سکوت ... فقط بخاطر من سکوت است ...!!! اما من ... باز واژه ها را در هم می آمیزم ... تا تو را ببینم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 بهمن1389ساعت 21:43 توسط فیصل دانش |
|
|
چه دیر میرسد هفته ای که انتهایش به تو میرسم...!!! و چه زود می گذرد لحظه هایی که با تو میگذرد زمین را هم که دور می زنم دور آخر را با تو تقسیم می کنم و چه زیباست که دور آخر همه چیز خوب می گذرد... مگر نه این که ... آخر همه چیز خوب است؟!!! راستش .... نمیدانم چگونه است که هر چیزی ... که تو را ... بیاد می آورد .... زیباست ...!!! امروز که روز آغاز توست ... بهترین روز از روزهای زمین است ... به زمین خوش آمدی ... یلدایت مبارک ... یلدایی ترین عشق ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 دی1389ساعت 15:21 توسط فیصل دانش |
|
|
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم ...!!! چو شمعی در سکوت خویش همی سوزم .... همی سازم مرا با تو ... فروغیست ... و شاید هم.... بی تو ….همه تاریکی و وحشت...!!! مرا راهی به جز تکثیر این احساس ولی پنهان این عشق ..... نخواهد بود ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آذر1389ساعت 23:55 توسط فیصل دانش |
|
|
من در این فاصله ی درد آلود ... پی چیزی می گشتم ... پی دستی ... پی چشمی ... پی لبخندی و تو در برق نگاهت همه را پنهان داری ...!!! دست تو ... پاک ترین دست زمین چشم تو ... چشمه ی نور و لبانت ... پر لبخند ... مهر تو ... تازه ترین مهر حیات ... من تو را چون نفسی از ته دل دوست میدارم ... می پرستم ... من تو را ناب ترین عشق زمین می نامم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آذر1389ساعت 23:41 توسط فیصل دانش |
|
|
خورشید شب .... در من د مید ...!!! نسیمی بوی یادی را آورد ... قطره ای از چشمی ... و کسی چون جام شرابی ... خاطره ای را نوشید ...!!! کسی ..... که در سرای او ... جز سکوت چیزی نمی روید ...!!! آن کس ..... که با یادی زنده می شود ... و با هر غفلتی می میرد ...!!! تو بدان ..... خورشید شب من و تو ... مهتاب گونه می تابد ...!!! مهتاب گونه عاشق می شود ... مهتاب گونه پر میکند مرا ... ز خوشبختی ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 آبان1389ساعت 17:16 توسط فیصل دانش |
|
|
نوشتن ... تنها چیزی است که … برهنه ام میکند...!!! وقت نوشتن ... رها میشوم... از زمین ... از آسمان... رها و سبک ... انگار پلک هایت ... دلم را ورق می زنند ... وقتی که می نویسم ... دست هایت را لمس می کنم ... با نوشتن ... انگار ... دلتنگی هایم را با تو تقسیم می کنم ... و گاه .... نوشتن ... مرا به ذوق می آورد ... چون ستاره ای چشمک زنان در آسمان ... ستاره ای در آسمان چشمان تو ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 13:43 توسط فیصل دانش |
|
|
تنها ... در پس ... سیاهی شب ... پشت دیوار سکوت و انتظار ... در فصل برگ و رنگ ... به زردی و یک رنگی خود مینگرم ... نپرس کجایم ...!!! نپرس ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 آبان1389ساعت 23:39 توسط فیصل دانش |
|
|
من آمده ام آ نجا... کنار دلواپسی های شبانه ی تو... کنار تن تب دارت .... اما نمی دانم چرا باز دلم آرام نمی گیرد...!!! اینک من مانده ام و دلی ساده که هر شب پای پیاده تا آسمان هفتم تو صعود می کند ولی باز ... نمی دانم من دیر میرسم یا تو زود میروی ؟!!! تو بدان .... بی تو .... نه سکوت اتاق نجاتم میدهد نه آرامش شب ...!!! که افکار..... مرا از مرز فاصله عبور داده تا بی نهایت تو پیش میبرد ...!!! پس نگو که انتظار آزار دهند ه نیست...!!! من پیوسته و تنها ..... همین کنار دلتنگی هایت در پس سکوت شب جار می زنم ....... جنجال می کنم ... اما .... صدایم را نمی شنوی ...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مهر1389ساعت 5:5 توسط فیصل دانش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنام او که قلم به دستم داد تا بنگارم از آنچه در کنج دلم می گذرد و بنام آنکه یاری ام کرد تا با واژه ها آشنا شده و از شور و شرجی و احساس بنویسم...
بنویسم از : دل نوشته های خود .... سفر نامه ها ..... تصاویری از کوه و طبیعت .... |
| آرشیو موضوعی |
|
سفر به جزیره هرمز سفر به دهستان گروگ سفر به جزیره هندورابی سفر به کلات (قلات) سفر به جنگل شفت |
|
RSS
|